اقا نوید حالا بزرگ شده  ودر کلاس دوم دبیرستان درس می خونه .میگه  زمانی که کلاس اول ابتدایی بودم یک روز عموم که خیلی از من بزرگتر بود اومد خونمون دوچرخه اش پنچر شده بودچون نمی تونست  دوچرخه رو ببره اونو گذاشت وفقط چرخ جلوش برد.من که اون موقع بچه بودم از رنگ مشکی خوشم نمی اومد وفکرمی کردم دوچرخه عموم خیلی زشته وحتی عموم هم از رنگ ان خوشش نمی یاد کاش یک رنگ دیگه بود .عموم  رفت خونه خودشان و حدود دو هفته سراغ دوچرخه اش نیامد من هر روز کنار دوچرخه عمو که  به خونه تکیه داده بود می نشستم وبه ان  نگاه می کردم یک روز از این روزها پدرم یک قوطی رنگ ابی برای رنگ کردن درحیاط خریده بود . من خیلی از رنگ ابی خوشم می اومد بعد ازاین که پدرم در را رنگ کر د مقداری رنگ اضافه اومد من اون رنگها رو برداشتم و  دور از چشم پدرم رفتم دوچرخه عموم را کامل رنگ کردم حتی داخل رینگ عقبش هم رنگ کردم وخوشحال بودم از اینکه تونستم عموم را خوشحال کنم وبا خودم فکر می کردم وقتی عموم بیاد چقدر از این کار من خوشحال می شود و با خودم می گفتم کاش اون رینگ جلو اش هم بود تا اونو رنگ می کردم و دوچرخه قشنگ تر می شد و بی صبرانه  منتظر اومدن عموم بودم واز اینکه نمی امد تادوچرخه اش را ببره کلافه شده بودم وقتی بعد از دوهفته عموم اومد دویدم رفتم جلوش وبا خوشحالی بهش خبر دادم که دوچرخه اش رارنگ ابی زدم بر خلاف تصور من اواصلا از کار من خوشحال نشد وبهم گفت که رنگ فابریکش بهتر بود .عمو دوچرخه ام خراب کردی حالا کسی ازم نمی خره اگر هم کسی پیدا بشه به قیمت ارزون می خره .من از کاری که کرده بودم وبدون اجازه عموم وچرخه اش را خراب کرده بودم شرمنده شدم و هیچ وقت ان کارم و روز هایی که اتتظار می کشیدم عموم بیاد  تا خوشحالش رو  ببینم فراموش نمی کنم.